دکتر تژا میرفخرایی

دکتر تژا میرفخرایی*

پیروزی ترامپ؛  درست مثل راکی

شکست هیلاری؛ فقط 32 سال اضافه سنوات

نگاهی به صفحه تلویزیون های بزرگ خبری نشان می دهد که تحلیل گران درجه اول جهان، هاج و واج ، با دهان باز، به دنبال پیدا کردن دلایل شکست پر بار هیلاری هستند. این رویداد از یک زاویه فلسفی، از روانشناسی ترس تا اثار کلاسیک چپ مورد بحث قرار می گیرند. از من می پرسیدند می گفتم دلیلش فقط 32 سال اضافه سنوات بود، ولی خوب کی از من پرسید؟ تازه سنوات چه ربطی داره به انتخابات؟

 

مبارزه هیلاری و ترامپ همان شد که باید می شد؛ "مادر همه مبارزات انتخاباتی".  شاید همین دیروز بود که در افکار سنجی های روزمره دونالد ترامپ 16 درصد از هیلاری کلینتون عقب افتاده بود و تصور پیروزی ترامپ در آن زمان بیشتر به یک شوخی می ماند تا تحلیلی واقعی. اما حالا ترامپ پیروز شده است، گرچه  هنوز برای بسیاری باور کردنی نیست.

پیروزی ترامپ بسیار آمریکایی بود. او همچون "راکی"،  در آخرین لحظه و پس از "کتک خوردن" های بسیار موفق به ناک اوت هیلاری شد. راکی را حتما دیده اید. الافی که علیرغم کسب شانس رقابت با بزرگترین بوکسور زمانه خود، جدی گرفته نمی شد؛ یک "شوخی بزرگ" و "نچسب". در راند های آغازین راکی خیلی کتک خورد ولی راند به راند بهتر شد تا بالاخره در آخرین راند موفق به شکست "قهرمان افسانه ای" شد . 

ترامپ نیز همچون راکی، به مثابه "underdog" یا طرف ضعیف تر، علیرغم همه واقعیت هایی که نشانه می رفتند شکستش را، در آخرین لحظه، پس از تحمل آن همه "کتک"، پیروز شد. در آخرین لحظات شب شمارش آرا، ناگهان همه چیز تغییر کرد، برنده راندهای آغازین شب یعنی هیلاری و ماشین انتخاباتی دقیق و کاربلد او به یکباره "خال" شدند. اولین نتایج شب مربوط  بود به "اگزیت پل" ها یعنی "سنجش نتیجه" پس از خروج رای دهندگان از محل رای دادن، این نتایج غیر رسمی، اما "همیشه" مستند، نشان می داد که هیلاری پیروز شده است. دقیقا مثل راند های اول مسابقه راکی. بسیاری از تحلیل گران، در همان آغاز شب، کار را تمام شده می پنداشتند و هیلاری را پیروز. تحلیل گران درجه اول جهان رسانه ای چنین داد سخن برداشتند که "جبهه" جواب داده و دمکرات ها و جمهوری خواهانی که علیه  ترامپ اتحاد کرده بودند با تکیه بر علم و عمل چندین ساله اشان، کار را به سرانجام رسانده بودند. اولین نتایج به دست امده از سنجش واقعی آرا نیز هیلاری را همچنان  پیروز مطلق نشان می داد و دیگر شکی برای تحلیل گران برجسته بین المللی باقی نمانده بود. اما به ناگهان در حدود ساعت شش صبح، "ضربه هوک راست و هولنا ک راکی" همه چیز را تغییر داد، ترامپ، راکی شد و هیلاری "ناک دان".

لحظه سقوط "قهرمان"، همیشه یک تراژدی بزرگ است، لحظه ای که یک انسان بزرگ، یک سیاستمدار شناخته شده و به نام، شکستی تحقیر آمیز را در دست "الاف" تجربه می کند. رسانه هایی که به هنگام بررسی سیاست ها و شعارهای ترامپ، لحنی طنز گونه به خود می گرفتند، حالا در آخرین لحظات آخرین شب از مبارزه انتخاباتی، لحنی  تراژیک را تجربه می کردند. کمدی مختص انسان های معمولی است، بخندیم بر حالات و رفتاراین "عوضی ها"، بر مناسبتشان و حرف زدنشان. اما تراژدی، مختص بالایی ها یعنی نجبا و اشراف است. آری، لحن بعضی تحلیل گران شگفت زده، مرثیه را چنین تلفظ می کرد که یک یار دیگر، یکی از "آنها"، اشراف را می گویم، در دست یکی از "الاف های" پائینی، از همان بی سوادهای "لمپن"، شکست را تجربه می کند و همه دستاوردها را "برباد رفته" در می یابد، زیرا توسط "خوارها" بر زمین کوبیده شده، و "عرش" به صدا در آمده بود از این همه "جفا".

این تراژدی البته، تراژدی "موسسه سیاسی امریکا" بود که حالا به دست یک "غیر خودی" یک "پائینی"،  یک  "لمپن"، بر زمین خوردن و در خاک غلطیدن را تجربه می کرد، آنهم پس از آنهمه "سخنان و اشعار حماسی در مناسبات مختلف انتخاباتی". تراژدی موسسات و شخصیت های سیاسی غالبی که "هزار سال" بر تخت حکومت تکیه زده بودند و حالا به "دست دیو" بر خاک می غلطیدند. تراژدی حکایت از پیروزی "دیو" بر "فرشته" داشت، فرشته ای که البته چشمانش همیشه بر روی واقعیات "خاکی" بسته است. در "جهان آرمان" فرشته ها، شعارها همه  زیبا و با طراوت است، در باره مفاهیمی چون "دموکراسی" و "جهانی شدن" و "برابری" با ماهیتی "والا". و اینک "جهان آرمان" در دست یک دیو به خاک غلطیدن را تجربه می کرد؛ لحظه "پایان"، لحظه غلبه  "دیوها " و فرو ریختن ساحت فرشته ها. چه تراژدی عظیمی را تحلیل گران بهت زده تلویزیون های بزرگ خبری برای مخاطبانشان "بازمی گفتند" در لحظاتی که به ناگهان رویا فرو ریخت و همه چیز تغییر کرد. لحظاتی که البته در آن سوی دیگر شهر، در آن کمپ دیگر انتخاباتی، "راکی" داشت در "آخرین راند"، برنده می شد و همسرش را "فریاد" می کرد.  

در آن لحظات تراژیک، همه رسانه های خبری یکصدا، دلیل فرو افتادن "قهرمان اسطوره ای" را سئوال می کردند.  چرا و چگونه دیوی که چند ماه پیش 16 درصد از "هیلاری قهرمان" عقب بود و در تمام مدت در همه افکار سنجی ها، بازنده به "تصویر" کشیده می شد، چنین دراماتیک و چنین آمریکایی همچون "راکی" به پیروزی رسید؟ یک پیروزی تاریخی در یک انتخابات تاریخی. همین چند ماه پیش بود که همین ترامپ پیروز کاندیدای اول خلع از نامزدی ریاست جمهوری بود، بقول عوام "چطوریا شد که اینطوریا شد"!

اما توضیحات تحلیل گران سیاسی، سطح اول جهان، در بیشتر تلویزیون های اصلی خبری نمی توانست مرا مجاب کند. تحلیل گران کار بلد، و البته آگاه بر علم آمار، پشت سرهم، اعداد و آمارهای غریبی را به عنوان دلیل اصلی باخت هیلاری "ارائه" می کنند که از نظر من "بی معنا" می نمود. زیرا "ایدئولوژی" را اگر به هزار زبان علمی نیز بیان کنی، بازهم از جنس "ایدئولوژی " است این "انگاره های علمی".

در ذهن من اما؛ دلیل اصلی انتخاب ترامپ به یک تغییر اساسی در نظام سیاسی آمریکا مرتبط می شد. دلیلی که من برای عدم انتخاب هیلاری کلینتون علیرغم همه قابلیتهای انکار ناپذیر وی و تیمش دارم، حتی یکبار نیز بوسیله تحلیل گران اصلی ترین شبکه های خبری بیان نشد. دقیقا به همین "دلیل" بود که همه نظر سنجی ها "غلط از آب در آمد" و حتی اگزیت پل های ابتدایی شب نیز کاملا به اشتباه هیلاری را برنده اعلام کردند. زیرا در سئوالات این افکار سنجی ها، هیچ جایی برای "سنجش اصلی ترین وحشت مردم آمریکا" در نظر گرفته نشده بود، وحشتی که باعث شد تا 25 درصد از آمریکائیانی که بیان کرده بودند از ترامپ می ترسند، به ترامپ رای دهند. زیرا ترس آنها از یک "واقعیت دیگر سیاسی" بسیار بیش از ترسی بود که نسبت به ترامپ احساس می کردند. ترسی که آنها از تغییری خزنده در نظام سیاسی آمریکا احساس می کردند، چنان گسترده بود که باعث شد تا همه سنجش هایی که این ترس را پرسش نکرده بودند به کلی و از بن غلط از آب در آید.

هیلاری شاید اولین قربانی رسمی وحشتی است که آمریکا را از یک تغییر اساسی ولی خزنده فرا گرفته است. تغییری که ریشه در "محتوای سیاست روزمره" ندارد بلکه آن را تنها می توان در "شکل سیاست" مورد جست و جو قرار داد. تغییر در شکل، از آنجا که تغییری قابل مشاهده است، از تغییرات محتوایی  و "غیر آشکار" بهتر درک شده و به همین دلیل بیشتر باعث ترس مردم عادی می شود. زیرا مردم ساده به روشنی قادر به مشاهده این تغییرات هستند، گرچه از سخن گفتن درباره آن پرهیز می کنند. در زیر پوست افکار عمومی وحشت از این تغییر آشکار، باعث شکست هیلاری کلینتون و پیروزی ترامپ شد تا نتایج همه افکار سنجی ها و اگزیت پل ها غلط ازآب درآید. 

"آمریکا" برای رمانتیست های این سامان، نظامی "آرمان گرایانه"است. این "تصور"  آرمان طلبانه از آمریکا که به یک احساس ملی ولی سنتی مخصوصا در پائین جامعه تبدیل شده، از قدرت خاصی برخودار است زیرا وجدان اجتماعی بسیاری از مردم را شکل  می دهد. آمریکا سرزمینی  است ساخته و پرداخته مهاجرانی که از اروپا آمدند تا از دست اشراف رها شوند. از این رو در آمریکا ذهنیتی بسیار منفی نسبت به "اشرافیت" وجود دارد. دقیقا در همین ارتباط است که اسطوره موفقیت مردمان عادی جایگاهی خاص در این سامان دارد. نفرت از اشرافیت و باور به یک "رویای امریکایی" یعنی موفقیت مردم عادی در صورت کار و کوشش بخشی اصلی از هویت مردمان این سامان را شکل داده است.

باوری که دلیل اصلی مخالفت با هیلاری کلینتون در وجدان جمعی رای دهندگان پائینی آمریکا گردید. وقتی جپ بوش علیرغم  پشتوانه مالی و انسانی خود شکستی وحشتناک را در انتخابات میان حزبی جمهوریخواهان تجربه کرد، تحلیل گران آن را به پوپولیسم ترامپ و خشک بودن بیش از حد بوش سوم مرتبط کردند که به نظر تحلیلی اشتباه می آید. اما به دلیل همین تحلیل، خانواده  بوش تصور می کرد که با نوعی "کودتا " قادر خواهد شد تا "انتخاب اعضا و سمپات های حزب"  را با انتخابی دیگر توسط  " اشرافیت حزب" جایگزین سازد. آنها برای عملی کردن این "رویا ی خانوادگی"، دست دوستی به سوی حزب دمکرات و هیلاری کلینتون دراز کردند و سعی کردند تا ترامپ را به استعفا از نامزدی ریاست جمهوری با استفاده از فشار رسانه ای مجبور سازند. از همان زمانی که جپ بوش دچار شکستی تحقیر آمیز در برابر ترامپ شد ، مشخص بود که "مردم عادی آمریکا" از خانواده گرایی  اشرافی  در حال رشدی که سیاست امریکا را در بر گرفته است، به شدت متنفر هستند. به همین دلیل اجازه ندادند تا فرد دیگری از این خانواده به عنوان نامزد ریاست جمهوری مطرح شود. بر این اساس می شد حدس زد که حرکت خزنده خانواده گرایی اشرافی بالاخره در یک نقطه با یک "نه" بسیار عمیق از سوی مردم آمریکا روبرو خواهد گردید.

اما نباید فراموش کرد که هیلاری و  بیل  کلینتون، بر عکس بوش پدر و دو پسرش، مردمانی بودند خود ساخته که از پائین جامعه آمده بودند به بالاترین قله یعنی "ریاست جمهوری بزرگترین کشور جهان". ولی به نظر می رسید که رای دهندگان از جمله  بخشی از دمکرات ها، فشردن دست این "خود ساخته ها" از سوی خانواده هایی اشرافی همچون خانواده بوش را  تلاشی برای احیای نظامی اشرافی در آمریکا، ارزیابی می کردند تا سلطه ای دراز مدت بر سیاست و اقتصاد این سرزمین برای "خانواده های سیاسی اشرافی" فراهم آورند. در دهه 70، سناتور اول شهر بوستون یعنی "تد کندی"، برادر کوچکتر دو کندی مقتول و اصلاح طلبی که بنیان های نوینی برای آمریکا در انداختند و اتفاقا به یکی از همین اشرافیت های خانوادگی نیز تعلق داشتند و پدرشان نیزسفیر آمریکا در انگلیس بود، از شرکت در انتخابات ریاست جمهوری سرباز می زد. گروهی این عمل را به ترس او از مرگ ربط می دادند. اما استادان دانشگاه رمانتیست آمریکایی معتقد بودند که رشد سیاسی بیش از حد یک خانواده و نفوذ افرادی از چنین خانواده هایی به جایگاه های کلیدی در آمریکا، نمی تواند با روح ارزش های آمریکایی همخوانی داشته باشد و به همین دلیل آنها  تد کندی را نه ترسو بلکه انسانی بزرگ می دانستند که برای جلوگیری از چنین امری در انتخابات ریاست جمهوری شرکت نکرده بود. گرچه تد سال ها بعد یکبار در انتخابات درون حزبی خود را نامزد کرد ولی خیلی سریع مخالفت لایه های حزبی را تشخیص داد و کناره گرفت.

حزب دمکرات که همیشه به دنبال تغییر و اصلاحات بوده از طریق نامزدی دوکاکیس ها، اوباماها و هیلاری ها خواهان " تغییر " در روساخت های سیاسی آمریکا می شد. این طرح های "انقلابی" از سوی حزب دمکرات برای تغییر، اما رشد خانواده های سیاسی همچون کلینتون یا خانوارها ی سناتوری اشرافی قدیمی حزبی منطقه ای را در بر داشت  که  در تضادی عمیق با "انقلابی گری حزب دمکرات" و روحیه امریکایی ضد اشرافیت گرایی قرار داشت. بعضی از این خانواده ها، با آنکه روزی روزگاری به پائین جامعه تعلق داشتند، پس از سالها حضور در سیاست، به نوعی به "اشرافیت سیاسی ریشه داری" در آمریکا تبدیل می شدند که دارای قدرت و نفوذ فوق العاده ای می شدند به نوعی که بعضی از این خانواده ها به "شاه ساز " معروف شده اند یعنی آنها هستنند که تعیین می کنند تا چه کسانی به صندلی های قدرت تکیه زنند گرچه این دسته از قدرت های منطقه ای – خانوادگی اشرافی چندان در چشم رای دهندگان عادی آمریکایی قرار ندارند و به نوعی پنهان هستند. مردم بخش های عیان این اشرافیت طلبی را در درون حزب مشاهده کرده و حداقل بخش آنرا پدیده ای مذموم می انگاشتند.

از سوی دیگر مشکلاتی که خانواده بوش برای مردم عادی آمریکا در رابطه با بیکاری و سقوط بازار سهام و جنگ به وجود آورده بود، بسیاری از مردم عادی آمریکا را متقاعد کرده بود  که "میهن" آنان ازسوی این اشرافیت رشد یابنده حزبی در  معرض خطری جدی قرار دارد. ترامپ آگاهانه، ازاین پدیده، بدون تاکید بیش از حد بر آن، به طور ضمنی، با تاکید بر شعارهای پوپولیستی میهن پرستانه آمریکایی، استفاده می کرد و ذهن مردم عادی آمریکا را به سوی همان احساساتی می کشاند که در ضد یت با اشرافی گری حزبی بود. او آگاهانه بدون اشاره دقیق و مستقیم به این مسئله، با ارائه آن شعارها، آن احساسات را تشدید می کرد، احساساتی که نوعی "شک" و "تردید" در "نظم موجود" ایجاد می کرد. شک و تردیدی که حتی مخالفان ترامپ را نیز در نقطه ای از نقاط، مجبور می کرد برای جلوگیری از خطر بزرگتر به خطر کوچکتر یعنی خود ترامپ رای دهند. دقیقا در چنین   نقطه ای است که ما شاهد بروز شکافی آشکار بین  روشنفکران و طبقات مدرن و تحصیلکرده از یک سو با اقشار پائینی و میانی - پائینی جامعه  آمریکا، از سوی دیگر، هستیم. در حالیکه هنوز پائین جامعه آمریکا به سوی آرمان های پوپولیستی شکل دهنده "آمریکا" جهت گرفته اند، روشنفکران و دانشگاه دیده ها آغوش بروی نخبه گرایی، خانواده گرایی و اشراف گرایی باز کرده اند و از جفرسونیسم یعنی شعارهای "اگالیتاریستی" دوری گرفته اند. در این میان، البته بخشی از طرفداران چپ و برنی سندرز و به ویژه گروه های پائینی و رادیکال تر آنان ، به نوعی در قیامی داخلی در حزب دمکرات شرکت کردند. قیام آنان یا در شکل های پاسیویستی یعنی عدم شرکت در انتخابات نمود داشت، و یا دردرصدی بسیار معدود اما مهم، از یک زاویه نمادین، حتی به هیلاری کلینتون که از نظر آنها به "نظام حاکم" تعلق داشت و نه به "تغییر" و "انقلاب"، رای ندادند و را ی خود را به نفع کاندیدای دیگری به صندوق انداختند. آنها اعتقاد داشتند که نظام حاکم دندان های برنامه های ریاست جمهوری افرادی همچون اوباما را کشیده و هیلاری تنها "تصوری از تغییر" است و نه خود تغییر بر علیه حاکمان.

در حقیقت به نظر می رسد که هیلاری کلینتون بیش از هر کسی از خانواده قدرتمند بوش و رفاقت و دوستی آنان ضربه خورد. در زمانی که بوش و خانواده او دست دوستی و پشتیبانی به سوی هیلاری کلینتون دراز کردند او باید برای حفظ  رای دمکرات و به دست آوردن رای یاغی از حزب جمهوری خواه، با یادآوری آنچه آنها بر آمریکا آورده بودند، این دست را "پس" می زد. اما او به اشتباه دست کسانی را فشرد که شاید حداقل بخش های نسبتا وسیعی از مردم معمولی آمریکا آنها را دلیل اصلی بسیاری از نابسامانیهای خود معرفی کنند و یا در ضمیر ناخودآگاه خود به چنین بینشی دست یافته و بدون نام بردن از آن بر طبق آن طرح واره های "ناخودآگاه" عمل کنند. خانواده ای که میزان ایزولاسیون سیاسی آن در میان مردم عادی آنقدر بود که باعث شکست بسیار بد جب بوش شد. گرچه این خانواده در میان دست اندرکاران و فعالان و اصطلاحا نخبگان حزبی بسیار قدرتمند است، اما از چنین نفوذی در بین مردم برخوردار نیست. هیلاری و هم پیمانانش که سالها در بازی های سیاسی واشنگتن درگیر بودند به اشتباه این قدرت را در بین مردم بسیار بیش از آنچه بود تصور کرده و برای به دست آوردن پشتیبانان "پر نام و آوازه"، راهی خطا را طی کردند که به از دست دادن رای مردمی برایشان انجامید. ارتباط بوش با دمکرات ها به جایی رسید که جرج بوش به پای ثابت برنامه های ضد نژاد پرستی میشل اوباما و سایر برنامه های حزبی دمکرات ها تبدیل شد.

در آن زمان به نظر می رسید که این گروه اشراف گرای حزب دمکرات زخمی عمیق را از چهره حزب جمهوری خواه  زدوده و بر چهره خود حک می کنند. آنها وصله ای را به خود چسباندند که بسیار رای، از پائین و از مخالفان "نظام سلطه" را به آسانی  از دست آنها ربود. این در حالی بود که ترامپ آگاهانه بر شعارهای میهن پرستا نه ای تاکید می کرد که در زیر پوستشان فضایی کاملا ضد نخبه گرا/ ضد اشرافیت را رشد می داد. ترامپ به شدت و با بینشی به نظر من عمیق، بین خود و خانواده ای که به شدت در ذهنیت اجتماعی اقشار پائینی امریکا و حزب جمهوریخواه "منفور" بود، فاصله می انداخت و هر روز با حملات وسیع لغوی خود این فاصله را بیشتر می کرد. او از هر فرصتی برای حمله به  "بوش ها" استفاده می کرد و هر روز که می گذشت با شدت بیشتری بر آنان حمله می برد . اما  هیلاری کلینتون،  باراک  و میشل اوباما بزرگترین اشتباه سیاسی خود را در فشردن این دست مرتکب شدند، دستی که نمادی از "اشرافیت طلبی/ نخبه گرایی و خانواده گرایی" در سیاست حزبی آمریکا محسوب می شد،.

خطایی بزرگ از سوی استراتژیست های دمکراتی که به دلیل یک عمر فعالیت در جریانات اصلی حزبی واشنگتن آن چنان در دالان ها و لابی های سیاسی خاص غرق شده بودند که دیگر توان دیدن آنچه باید می دیدند را نداشتند. خطایی که برنی سندرز هرگز مرتکبش نمی شد چون او نیز با اینان "خط و خط کشی ها" داشت. خطایی که ترامپ با تردستی از آن کناره گرفت. ترامپ خود را از "حاکمیت" جدا کرد و به عنوان فرد مورد تنفر حاکمیت به تصویر کشیده شد. او هرگز نخواست "حزب جمهوری خواه و جریانات اصلی حاکم بر آن" با او مهربان شوند. به همین دلیل شعار های اصلی آنان را هرگز تکرار نکرد و هرگز نان این حزب را نخورد، او خود را نماینده اعتراضات درون حزبی جمهوری خواه و دمکرات کرد نه نماینده جریانات اصلی و لابی های ثروتمند آن، زیرا عمق نفرت عمومی از اینان را می دانست. ترامپ تحلیلی داشت از امکاناتش و توانش و "وضعیت کنونی آمریکا" و بر اساس این تحلیل برنامه مشخصی را کار کرد و بر اساس همین تحلیل و همین برنامه انتخاباتی  نیز به پیروزی دست یافت. او آدمهای ستادش را تغییر داد و البته یکی دوبار دستی بر سرو روی برنامه هایش نیز کشید تا تغییری در آنها به وجود اورد. دقیقا در جهت همین تحلیل و همین برنامه بود که او هرگز "در نقش نماینده حزب جمهوری خواه" فرو نرفت.

بلکه او آگاهانه هر روز بر حمله خود بر "جریانات غالب و حاکم بر حزب جمهوری خواه" می افزود تا بیشتر مورد لعن آنها قرار گیرد زیرا می دانست این ناسزاهای رسانه ای برایش رای مردمی به همراه خواهد داشت. ترامپ به عمق نفرت مردم از "جریانات اصلی سیاسی" حاکم بر واشنگتن آگاه بود و هر روز خود را بیشتر در مدار مذمت آنان و رسانه هایشان قرار می داد. او می دانست رای چه کسی را می خواهد و چگونه آنرا به دست آورد. همانطور که می دانست که رای  روشنفکران مدرن و رفاه طلبی که نهایت آمال های اجتماعیشان "سر سبزی کشور به ویژه نقاطی است که در آن زندگی می کنند " را هرگز به دست نخواهد آورد و بنابراین ابایی از تبدیل شدن به "دیو" مورد علاقه این گروه ها نیز نداشت او می دانست که این تبلیغات منفی برایش همچون یک ماشین تبلیغی بزرگ، از بین مردم محروم آمریکا، رای جمع خواهد کرد. مردمانی که نمی توانستند در مناسبات حزبی "شام" بخرند اما رایشان می توانست ریاست جمهوری را برا ی ترامپ به همراه داشته باشد.

و به این ترتیب با غلبه "تب ضد حاکمیتی"، بر آمریکا، ترامپ اظهارات ضد اشرافی، ضد رفاه طلبانه، ضد مدرن و ضد روشنفکرانه خود را افزایش می داد تا رسانه های جمعی هم پیمان "حاکمیت" بیشتر بر او بتازند، تا این تبلیغات مجانی علیه خود را نظم و قدرت و سرعت بیشتری بخشد. او آگاهانه آنها را تحریک می کرد. زیرا می دانست روزی در پای صندوق های رای، "این جو منفی"، به رای مثبت مخالفان نظام حاکم، به نفع او، منجر خواهد شد. او می دانست که این تبلیغات منفی در حقیقت  اصلی ترین ماشین تبلیغاتی اوست تا رای اعتراضی اقشار پائینی که از همه این گروه های مرفه تنفر داشتند را بیشتر به دست آورد . ترامپ آگاهانه خود را در مدار تنفر، هو و اعتراض کسانی قرار می داد که می دانست مورد تنفر شدید مردم عادی هستند. هر چه آنها او را بیشتر هو می کردند، مردم به وی معتقدتر می شدند. در آن روزها هر چه رسانه ها و قدرت و اشرافیت و اقشار بالایی مدرن بیشتر بر او می تاختند او می دانست که بیشتر مورد احترام "آمریکای واقعی و میهن پرست " قرار خواهد گرفت. آنهمه  تبلیغات بدون پرداخت یک ریال، یکی از شاهکارهای ترامپ بود. ترامپ می دانست که تبلیغات خود او هرگز تاثیر تبلیغات منفی "این گروه ها " بر علیه وی را نمی تواند در میان مردم واقعی آمریکا داشته باشد و برایش رای جمع آوری کند.

اما در آ نسوی دیگر دیوار، کلینتون به اشتباه به دنبال "رای محترم" ، رای آدمهای حسابی بود و به همین دلیل دست ها را یکی پس از دیگری می فشرد، دست تمام محترمین مورد نفرت آمریکا را یکی پس از دیگری فشرد تا "یک اتحاد قوی از منفورترین گروه های راحت طلب و قدرت طلب غرق در رفاه و آرمان های شیک انسانی و غیر اقتصادی" فراهم آورد. آن روزها با تعجب می شد شاهد بود که چگونه این استراتژیست های بزرگ و کاربلد سر تفنگ را گرفته و به پای خود نشانه رفته اند و چه بی صبرانه در فکر ایجاد اتحاد بزرگتری هستند آنچه آنها می کردند دست کمی از واژه "کودکانه" و "مغرورانه" و حتی "ابلهانه" ولی روشنفکرانه نداشت ، دقیقا همان واژه ای که لنین برای ابلهانی در نظر گرفته بود، که روشنفکر را بر کارگر و دهقان، به دلیل بی تربیتی و بد رفتاری، ترجیح می دادند.

به نظر می رسید که این استراتژیست ها،  اصلا وضعیت مردمی گروه های پایینی جامعه را "برآورد" نکرده بودند، زیرا شاید همچون "برنی سندرز" هرگز با آنان "دوغ" نخورده و لنگ دراز نکرده بودند. مردم برایشان غریبه ای غیر آشنا بودند و به همین دلیل از رای این گروه های فقیر و خشن از مردم واقعی آمریکا یعنی همان سربازان قهرمانی که خود در واشنگتن از صبح برایشان هورا می کشیدند، نصیبی نبردند. آنها حتی نوعی بیزاری مزمن از این گروه های بی ادب پائینی نیزابراز می کردند. کم مانده بود در سخنرانی های عمومی بگویند که "رای این افراد بی خود و عقب افتاده مال خودت دونالد ترامپ همون تو به دردشون می خوری!"

باور نمی کردم  که بر جای "جانسون" مردم دار اینان نشسته باشند. جانسونی که اگر دوربین های روزنامه ها نبود حتی در شکار بوقلمون هم همراه دهاتی های گشنه گدای طرفدار حزب دموکرات شرکت می کرد، حالا جایش را داده بود به طرفداران حقوق بوقلمون که با نفرت از شکار بوقلمون و شکارچیان غیر متمدن آن دم می زنند واین کار را به عنوان پایبندی به یک ارزش در مقابل دوربین و چشم هزاران "رای دهنده بوقلمون کش" می کنند. آنهایی که به جای رفتن به دنبال رای مردم عادی و بی تربیت، در واشنگتن نقشه و طرح ایجاد یک اتحاد بزرگتر با شرکت افرادی با نام و نشان بزرگتری از حزب جمهوری خواه را می کشیدند. بوروکرات های روشنفکر و شیک حزبی کاملا جای پوپولیست های حزب دمکرات در جنوب آمریکا را که عین مردم بودند و عین مردم حرف می زدند را گرفته و جایی برای آن نوع سیاستمداران و سیاست های بی ادبانه و لات منشانه ولی مردم مدارانه نگذاشته بودند. احتمالا چنان شخصیت هایی را نیز با نفرت نگاه می کردند که "مرتیکه بی اتیکت"!

اینها همانها بودند که نگذاشتند برنی سندرز در عرصه سیاست آمریکا بدرخشد زیرا از محتوای رادیکال آن سیاست ها می هراسیدند زیرا منافع آنان به خطر می افتاد. بله این جناح راست و با ادب و روشنفکر حزب دمکرات بود که چنین مجذوب رای باادبها و با تربیت ها شده بود که فقط شعارهای انسانی مورد نظر آنها را بیان می کرد تا خدای نکرده وفاق اقتصادی ملی بر هم نخورد. اینها بودند که ترامپ چنان کرد که کرد با آنها؛ ذوبشان کرد ترامپ و البته با نگاه انتقادی حزب به این انتخابات و به گذشته، احتمالا محوشان هم کرد، از عرصه فعالیت اصلی در حزب دمکرات،  مگر آنکه حزب دمکرات بخواهد کاملا به یک حزب روشنفکرانه باادب و با تربیت عالی از میان تحصیلکردگانی تبدیل شود که "حداقل دارای کارشناسی ارشد" باشند. اما این حزب این نبود که اکنون شده است.

دمکرات ها در حالی چهار اسبه به سوی شکست می رفتند که همه آدمهای با شخصیت در سراسر جهان برایشان هورا می کشیدند و همه از ادب و تربیت آنها مثال می آوردند ولی واقعیت این است که آمریکا اصلا با تربیت نیست. امروز همان آدمها در نهایت ادب و تربیت عالی حاصل از تحصیل در بهترین دانشگاه های آمریکا با تعجب سر تکان می دهند که چگونه چنین شد. در حالیکه چندین برابر ترامپ آدم و پول و نفوذ جمع آوری کرده بودند. درسی تاریخی برای حزبی تاریخی. آنها نمایندگی اقشار و طبقات میانی و بالایی آمریکا را قبول و از رای این پایینی های بی سواد ابا داشته و هرگز در پی آن نرفته و شاید حتی آنرا نیز نمی خواستند. شاید آنها را خیلی پایین و خیلی بی سواد و بی تربیت و بی اتیکت درمی یافتند. اصلا تحمل اینان برایشان سخت می نمود، شاید باور نکردنی بود ولی واقعیت داشت؛ این گروه از استراتژیست های سیاسی آنچنان با "عمق نفرت مردم آمریکا از نظام سیاسی واشنگتن" بیگانه بودند که با طیب خاطر و برای یک هورای بیشتر از سوی یک رسانه خبری شیک دیگر، چنان داوطلبانه صندلی متهم اصلی نمایندگی از "حاکمیت سیاسی" غالب و فاسد در واشنگتن را در مقابل دیدگان حیرت زده رای دهندگان ،اشغال می کردند.  نماینده اصلی "حاکمیت" شد همین نامزدی که قرار بود "انقلاب" کند.

خانم کلینتون نماینده حزبی بود که دو ترم پیاپی بر آمریکا حاکم بوده است. این مسئله کوچکی نبود. این یک مشکل اساسی برای هر نامزدی می توانست باشد و در تاریخ مبارزات انتخاباتی آمریکا کمتر دیده شده که یک نامزد از همان حزب حاکم توسط مردم انتخاب شود تا آن حزب سه ترم پیاپی بر صندلی ریاست  جمهوری تکیه زند. برنی سندرز و برنامه کاملا متفاوت وی از اوباما و انتقاداتی که او به روشنی به حزب دمکرات وارد می کرد، می توانست بدل مناسبی برای مقابله با پدیده "عدم روی آوری مردم" به "نامزدی" از حزب حاکم محسوب شود. اما متاسفانه اختاپوس قدرتی  که بر این حزب حاکم بود و" انقلابات مورد نظر خود را" فقط به "شکل" محدود می کرد، از سندرز در هراس بود، زیرا بر عکس اوباما او را آماده عقب نشینی و تغییر "سیاست تغییر" نمی دید، احتمالا در خفا بزرگان حزب با یکدیگر چنین می گفتند که "بابا این چاخان های مارو باور کرده"!!!

وحشت از مواضع رادیکال سندرز که به دلیل انتقادات تندش از قدرت، شانس خوبی برای ریاست جمهوری داشت، باعث شد تا این حزب و استراتژیست های "با تجربه و کاربلد" آن دچار نوعی بیماری کودکی، نه از نوع لنینی آن یعنی چپ گرایانه بلکه دقیقا از نوع لغوی آن گردند و شکستی سخت  را بر حزب خود تحمیل کنند. آنها در شرایطی که هر نامزدی از حزب حاکم پس از دو دوره حضور حزبی در حاکمیت با مشکلی اساسی برای انتخاب شدن روبرو است و تعداد نامزدانی که هرگز از پس این مهم برآمده اند در تاریخ بسیار معدود بوده، "نامزدی" را به رای دهندگان معرفی کردند که علاوه بر حضور حزبش در قدرت برای 8 سال، خود نیز 8 سال بانوی اول آمریکا بوده یعنی در بطن قدرت قرار داشته است. هیلاری کلینتون پس از حضور 8 ساله در کاخ سفید برای چند دوره سناتور و برای یک دوره 4 ساله نیز وزیر امور خارجه کشور بوده است. به عبارت ساده تر او یک نامزد مناسب بود، برای آنکه به عنوان "رکن قدرت"، به رای دهندگانی معرفی شود، که همه شواهد حکایت از تنفرشان از قدرت حاکم در واشنگتن می کرد.

برای "روش های انقلابی" حزبی، ا ز نوع دمکراتش، 16 سال سابقه شراکت در قدرت کم بود، آنهم در زمانی که احساسات ضد قدرت حتی " گروه های راست" را در آمریکا آزار می داد، که "کاربلد ها" 16 سال دیگر از شراکت در قدرت را  نیز از طریق اتحاد عملی با خانواده بوش به آن اضافه کردند تا هیلاری بخت برگشته در شرایطی که مردم از "قدرت" و موسسات قدرتمند جامعه ابراز انزجار می کردند نمایندگی 32 سال شراکت در قدرتی را که مردم از آن متنفر بودند بر عهده گیرد. اشکال از آنجا بود که حزب دمکرات فقط در "شکل" انقلاب می کند و از هر اصلاحی حتی در سطح برنی سندرز هم فراری است یعنی حزب دمکرات شده، یک حزب ذاتا جمهوری خواه. محتوای سیاسی حزب دمکرات تنها در رابطه با نیازهای روشنفکران است که از سیاست های جمهوری خواهان قابل تفکیک است، والا در ارتباط با خواسته های اقشار پائینی هر دو حزب البته با کمی تا اندکی تفاوت، همسان هستند. و کل بحث همین بود، اگر در حزب جمهوری خواه یک یاغی نماینده شد، در حزب دمکرات نامزد انتخابی، راست ترین جناح و تروتمیز ترین بخش آن را نمایندگی می کرد یعنی دقیقا نماینده آنانی بود که به شدت مورد تنفر پائینی ها بودند. به همین دلیل هم 62% از زنان پائینی آمریکایی هیچ نقطه اشتراکی برای رای دادن به هیلاری در خود نیافتند مشکلات آنها خیلی غیر روشنفکرانه تر ، ساده تر و پیش پا افتاده تر از آن بود تا توسط  "جریانات اصلی و غالب بر این حزب در این روزهای شوم" نمایندگی شود. آنها هم به کسی رای دادند که می گفت "نان و کار" و "بازگشت صنایع به آمریکا".

ناسزا گفتن به ترامپ کاری و دردی را دوا نخواهد کرد، لب ها را نیز نباید گاز گرفت. برنامه ای نوین در حزب دمکرات الزامی شده تا این حزب به بعضی مواضع رادیکالی بازگردد که حامی اقشار بی تربیت و بدون تحصیلات پائینی جامعه است. در غیر اینصورت به زودی همچون انگلیس، مواضع محافظه کاران از اینها چپ تر خواهد شد. 

*عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی، پژوهشگر ارتباطات

انتهای پیام/ به نقل از پایگاه خبری ارتباط امروز