نویسنده‌ و انتخاب تصویر: آرتین اسدی

یکی از قناریها سرش را به میله زد و به دوستش گفت: «هرطور شده باید از این قفس بیرون برویم». قناریهای دیگری که در قفس بودند، گفتند: « فرار از اینجا غیر ممکن است. دعا کنید کسی پیدا شود و ما را بخرد. با اینکه اینطوری از هم جدا می‌شویم، اما از دست این صاحب  بی رحم خلاص می‌شویم ». آن قناری گفت: «امروز یکی می‌خواست مرا بخرد، اما چون مرا در دستانش فشار داد، من هم او را نوک زدم. مرا داخل قفس انداخت و گفت: «ای پرنده‌ی مزاحم». قناریهای دیگر گفتند: «چه بد! چقدر او سنگدل بوده است».

فردای آن روز خانواده‌ای آمدند و آن قناری را خریدند و نامش را «پرطلا» گذاشتند. به او مهربانی کردند و صحبت کردن با کودکانشان را آموختند. آن روز، بهترین روز زندگی پرطلا بود. پرطلا با اینکه باز هم در قفس بود، اما در کنار بچه‌ها روزهای خوشی را می‌گذراند و شاد بود. او گاهی به دوستانش فکر می‌کرد و به یاد آنها بود. روزی از روزها که پرطلا خیلی در فکر بود، «آرتین» جوانِ شجاع و فداکارِ خانواده، نگاهی به او انداخت و گفت: «قناریِ خوش آوازِ من! چرا ناراحت و غمگینی؟»

پرطلا گفت: « من به یاد دوستانم هستم و دلم برای آنها تنگ شده است ». آرتین گفت: «ا گر می‌خواهی من به « خدمتکار باربُد » دستور می‌دهم هر روز، نامه‌ای از طرف تو به دوستانت بنویسد».

پرطلا آواز خواند و نشان داد که خیلی خوشحال شده است. پرطلا از آن شب، برای آرتین آواز می‌خواند و آرتین هم خوشحال می‌شد که پرطلا را دارد و صدایش را می‌شنود. یک ماه بعد، پرطلا صدایش گرفت. او مریض شده بود. خانواده‌ مهربانِ آرتین، فوراً دامپزشک خبر کردند. پرطلا از پرنده‌های دیگر شنیده بود که دامپزشک آدم بی‌رحم و سنگدلی است و به پرندگان واکسن می‌زند و بال و پای آنها را باندپیچی و ضد عفونی می‎‌کند.

پرطلا که خیلی به وحشت افتاده بود به آرتین گفت: « دامپزشک به بالم واکسن می‌زند و باندپیچی و ضدعفونی می‌کند. من از او می‌ترسم ». آرتین گفت: نمی‌دانم. شاید هم با تو مهربانی کند.

دامپزشک به اتاق آرتین وارد شد و گفت: به به! چه قناریِ زیبایی! چه شده است. آرتین گفت: او مریض شده است و دیگر نمی‌تواند  برای من آوازی زیبا بخواند.

دامپزشک نگاهی مهربان به پرطلا انداخت و یک تکه نان تازه و گرم داد. پرطلا به دامپزشک گفت: « من همیشه فکر می‌کردم که شما نامهربان و ترسناک هستید. این را از قناریهای دیگر شنیده بودم ». دامپزشک گفت: قناریهای دیگر ترسو هستند و می‌خواهند به دامپزشکی نروند. تو به آنها بیاموز که دامپزشکی جای درمانی است و دردِ پرندگان را درمان می‌کند.

 پرطلا گفت: بله. دامپزشک عزیز. من نباید زود قضاوت بکنم. امروز این درس را یاد گرفتم.

«پرطلا» دارویش را  خورد و حالش خوب شد. آن روز، در نامه ای برای دوستانش توسط باربد خدمتکار نوشت که قناریهایی که از دامپزشک می‌ترسیدید، دامپزشک به شما دارو می‌دهد و کمک می‌کند که شما زودتر خوب شوید. تازه، بخش جالب این است که به شما نان تازه و گرم می‌دهد.

آرتین که دیده بود پرطلا شاد و خندان است، خوشحال بود. پرطلا به وی نگاه کرد و گفت: قبل از این که شما مرا از قناری فروشی، بخری، زندگی من در قفس سپری می‌شد و من از این وضعیت خوشحال نبودم و به دنبال فرار می‌گشتم. شما مرا خریداری کردید و من با اینکه الان هم در قفس هستم، اما چیزهای زیادی یاد گرفتم و در محیط دوستانه‌ای بودم. در کنار شما زندگی واقعی، بخشندگی و نترسیدن را آموختم. اکنون از هیچ چیز ناراحت نیستم و از چیزی هم نمی‌ترسم. شما به من شجاعت را آموختید و من از شما خیلی سپاسگزار هستم. یاد گرفتم که ما باید از زندگی خود لذت ببریم و برای چیزهایی که داریم، قدردان نعمت‌های خداوند باشیم.